"هنرمندی که سیاسی می اندیشد ،وعمری چنین اندیشیده است ، خواه ناخواه
درکنش وواکنش خود ،به همین گونه رفتارمی کند."
این جمله ازمحمد مختاری است که درباره ی علیرضا اسپهد نقاش گفته بود .
وحال آنکه خوداو به این تعریف نزدیک تربوده واست .همان طور که این حرف سیمین دوبوواردرباره اش صدق می کند"نام نویسنده برازنده ی کسی است که مسوول باشد در
دربرابر خودو دربرابرهمه ی دلواپسی هایی که دراین جهان رنجور وجود دارد.
خبر قتل محمدمختاری راهمان سال "بد"آذر ماه بود شنیدم .سفر بودم توی هتلی درکرمان . شب بود .بی کلمه وماه . لکنت گرفته، تاریکتر می شویم انگار دراین جور مواقع .با دوستی بودم .گریستم .گریست .پرسیدم تو چرا گریه می کنی ؟ گفت چون تو گریه می کنی !!!
گفتم محمد مختاری به قتل رسیده "یک آفتاب دیگر را /پیش ازطلوع روز بزرگش
خاموش کرده اند .او نشناخت ونشناخت ومن هم چیزی توی چنته
نداشتم بهش بگم درواقع اطلاعات زیادی نداشتم فقط شعرهاش و مقاله ها ونقدهاشو جسته گریخته خوانده بودم . واینکه یک شاعر ونویسنده ای
به قتل رسیده .همین . شاید طبق عادت ایرانی و -مرده پرستی (والبته دقیقن عادت ایرانی !!ونه عربی )بعدها کنجکاو ترشدم وپیگیر تر وخوندم وتقریبن تمام تمام اثار چاپ شده اش را وهرچند آن سال شوم و آن هتل وآن حال وهوا حتا یاد آوری اش سوز
به استخوانم می رساند .بعد از آن هروقت نمایشگاه کتاب تهران می رفتم به غرفه
انتشاراتی توس که سرمی زدم سراغ چاپ نشده هایش می گرفتم
همان طور که سراغ غزاله علیزاده وچخوف وو می گذرم ازسطرهای حاشیه . هرچند قصد درنگ طولانی دراین مقال برشعر مختاری ندارم .شعری که انگار گاهی پیشگویی شاعرانه است وچرا که نه به قول "گری گوری کورسو " شاعران خبرچینان آینده اند ومختاری
چه غمگین وتلخ قبل از قتل سروده بود:
می ایستم کنار ساختمانی که ناتمام ویران شده است /خاکستر ازستون های سیمانی /
افشانده می شود براشیا کپک زده /اززیر سقف سوراخی گاهی سایه ای بیرون می خزد /
خم می شوم به سوی گودالی /که درکف اش وول می خورندسایه های نمورگوش ماهی ها/
دستی به سوی سایه ی دیگر دراز می شود/ومحو می گردد/درسایه بلند جرثقیلی /وحلقه ی طنابی درست روی سرم ایستاده است .
البته مختاری گاهی درشعر لحظات عاشقانه وشادی را هم به تصویر می کشد وقتی که می سراید:
ومن نگاه کردن بر دنیا را ازگلی آموختم /که بانظر درآب باز می شد/بالغ شدیم تا دریک دگر نگریستیم / دنیا نگاه کرد ومن شکفتم / ومن نگاه کردم /دنیا شکفت .
شعرمحمد مختاری شعری ناقل معناست البته این معنا با تعلیق همراه است واین بیشتر درمجموعه های آخر او نمود دارد کما اینکه اگر مجموعه های اول او را بخوانیم گاهی
شعارهای هیجانی و صرفن سیاسی اند مثل خیلی ازشعرهای "فلات سرد "
"یا منظومه ایرانی " وقتی می سراید:
چه کرده اند با این سرزمین /تاوان شادکامی کیست این غراب ؟/کزبال هایش گستره ی دود جابجا می شود/ومردمک هایش می گردد/ می گردد درخانه عذاب
البته خودِمحمد مختاری درخصوص شعر منظومه ی ایرانی متعقد است :که این شعر یک کمپوزیسیون چندصدایی ذهن است وساختی سمفونیک داردوو:(مقدمه ی منظومه ایرانی ).
درهرحال او به شیوه ی خود درشعر معاصر حضورداشت .شعرهایی زیبا وتلخ و گاهی نحو گریز وهمراه صحنه های تصویری بدیع درکنارهم با بیانی منظم وموسیقایی . به زعم من مختاری ازمعدود شاعرانی است درشعر معاصر که دست به پلکانی نویسی
یاتقطیع بیهوده نمی زند. اوخود به گواه کتاب هایی مثل "انسان درشعر معاصر" و"چشم مرکب " ونقدهایی که برشعر شاعرانی مثل یدااله رویایی ومنوچهر آتشی نوشته نشان داده که تحلیل گر ومنتقد ی زیرک وتوانایی است اما بر شعر او هم کسانی مثل دکتر رضا براهنی درجلد سوم طلا درمس ومحمد حقوقی درتاریخ تحلیلی شعر نو ،نقد های مفیدی نوشته اند وو.البته همچنان باید شعر او را خواند وخواند ولذت برد واندیشیدچرا که
شعر زیبا ،مثل یارخوش ،چیزی است .
وشعری ازمجموعه ی "وزن دنیا "که براین گمانم از زیباترین وبهترین های مختاری دراین مجموعه است.
چه فرقی می کردزندانی درچشم انداز باشد یا دانشگاهی ؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه
تشنج پوستم را که می شنوم سوزن سوزن که می شودکف پا
علامت این است که چیزی خراب می شود
دمی که یک کلمه هم زیادی ست
درخت وسنگ وسار وسنگسار ودار
سایه ی دستی ست که می پندارد دنیا رابایدازچیزهایی پاک کرد
چقدر بایددراین دومتر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد،
چه ازفشار خونی مورث دررنج بوده باشی
قرار جایش را می سپارد به بیقراری
که وقت وبی وقت سایه به سایه رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب
تظاهرات تورم را طی می کنم درگذر دلالان
سرچهار راه صدایی درشت می پرسد:
ماهواره مخرب تراست یا بمب اتم ؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ فلز در دندان های طلا
وخارش کپک درلاله های گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است
وفکر سیب وزمین در سیصد سالگی جاذبه
وکودکان چند هزار ساله که انگار
برای اولین بار هستی را دروان حمام سبک تر یافته اند.
نه سینما ونه مهمانی درتاریخ
هجوم کاشفانی باتاخیر حضور/هزار کس می آیند وهزار کس می روند
وهیچکس هیچکس را به خاطر نمی آورد
صدا همان که می شنوی نیست
سگ ازسکوت به وجد می آید
ودزد برسر بام بلند سماع می کند با ماه
زبان اکنون عزیز تراست یا دهان ؟
که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است.
صدا که می شکند حرف که چرک می کند جمله ها که نقطه چین می شوند
پیری یا بچه ای که خود را می کشد تازه معنا روشن می شود.
سگی که می افتد درنمکزار واین نمک که خود افتاده است.
خلاف رای اولوالباب نیست
که ماه رنگ عوض کرده باشد یا شب مثل آزادی زنگ بزند
اگر که لاله زرد باشد یا سیاه /استعاره ی خون /به مضحکه خواهد انجامید
گچ سفید جای سرت را نشان می دهد
که چند سالی انگار دراینجا می نشسته ای
و رد انکارت افتاده است بردیوار
یا شاید نقشی مانده است ازتسلیمت .
گزاره ای اصلن ناتمام.
وتازه این بیتابی که هیچ چیز آرامش نمی کند
درالتهاب درهایی که باز می شوندودرهایی که بسته می شوند
کتاب هایی که باز می شوند ودست هایی که بسته می شوند
ودست هایی که سنگ ها را می پرانند
وسارهایی که از درخت ها می پرند
درخت هایی که دار می شوند
دهان هایی که کج می شوند/زبان هایی که لالمانی می گیرند
صدای گنگ وچشم انداز گنگ وخواب گنگ
وهمهمه که می انبوهد ومی ترکد رویا تکه تکه می پراکند
دانشگاهی که حل می شود در زندانی و
چشم اندازی که ازهم می پاشد
خوابی که می شکند درچشم وچشم
که میخ می شوددرنقطه ای ونقطه ای که می ماند منگ
درگوشه ای ازکاسه ی سر
که همچنان غلت می خورد غلت می خورد غلت می خورد...
برچسبها: محمدمختاری